تبليغاتX
Introspection
تا از تو به خود بتابم
جوری بود که کاغذ را انگار کن یک خانه اشرافی،سرسرا از مرمر و کلمات دختران مه رو پوشیده در جامه های رنگ رنگ که لم می دادند و صدای خنده شان به آسمان بود....چطور شد که بی هوا همه واژه ها کوچیدند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:17   زینب مسلم زاده 

 

یادم نمیرود سه ساله که بودم یا شاید کمتر پدرم را روی تخت همان بیمارستانی که مادرم هشت سال جنگ پرستارش بود...یکی می گفت انگار گرگ دریده این مرد را...من باهاچ زنبور اصل اشکها می ریختم که باباش رفته جپه...یادم است که بمب خانه کناری را ویران کرد و دیوارخانه ما ریخت و در که روی پاشنه  قیژیژ می کرد و مامان بزرگ که از ترس ما رو گذاشته بود توی کمد آخر محله متروک بود و مرده دزدها...دایی با موتور آمد و ما رو برد بیمارستان پیش مامانم که از خبر بمباران محله داشت پس می افتاد،ماشب روی روزنامه و چادر مشکی مامانم در اتاق پرستارها خوابیدیم ولی یادم نیست که یک رهگذر به مامانم و خاله طوبی گفت که اگر به خودتان دل نمیسوزانید به این طفل معصوم رحم کنید و ببریدش از این شهر نفرین شده و مامانم خندیده بود که اگر قرار است بمیرد می میرد هرجا که باشد...مامانم دل داشت همین الانشم دارد...یادم هست که سال ۶٩ -٧٠ شاید با مامان بزرگم رفتیم کوچه پروانه بعد از ١٠ سال از خانه زندگی ۶٠ ساله اش یک دامن بنفش گلدار دید و بس...یادم است که جسد پسر بزرگه عمه را که آوردند بعد از چندین سال که مفقود بود عمه بس که گریه کرده بود آب مروارید آورده بود چشمهایش و افسون بود افروز بود نمی دانم نامزدش که غش کرده بود و من تا بمیرم لخ لخ کفشهایش یادم نمی رود که می کشیدندش وقت تشییع جنازه...یادم است که بعد از جنگ سرزمین مادریمان خراب ابادی است که خودما هم قرار ماندن نداشتیم ما که همه جنگ ماندیم....ما نماندیم ولی سرطان خون در نسل ما ماند ...سرفه های شیمیایی در نسل ما ماند...فقر و ویرانی در نسل ما ماند...هشت سال ترک تحصیل در نسل ما ماند....وبا و حصبه و کارون نروفته در نسل ما ماند....جگر خون و دل پر درد در نسل ما ماند.... مرده خواری و کباده کشی ماندکه سنگین است و آن را نمی یارم و هنوز و همیشه در جنگ هیچ جلوه و جلایی نیست....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:8   زینب مسلم زاده 

فکر می کنی خیلی پیر شده ای اگر هزار و یک کار نکرده داری و هزار و یک راه نرفته.....با تو حرف که می زدم گفتی که مجموع دستیافتهای کوچک است که زندگی را میسازد و  اصلا که چی..گفتی بریز دور این خیالهای زنانه را و من در اینه دیدم که هیچ چروکی نداشتم و دیدم که هنوز چهل پنجاه سالی باتو پیش رو دارم و تیر و مرداد و شهریور به ترتیب توولد من و تو و زندگیمان است و باید تابستانت پر از شادی و شکر باشد و گفتی ترکیب همیشگی شور با شادی است نه چیز دیگری........................................
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:6   زینب مسلم زاده 

فکر کن چقدر دلت خونه پدریتو میخواد، وقتی از بدن درد و آبریزش بینی داری میمیری چقدر دلت میخواد بری خودتو بسپاری به دستهای مامانت که به زور ببرتت دکتر و بعد تو اتاق خواب خودشون یه دگزامتازون یه پنی سیلین یک میلیون و دویست برات بزنه و یه لیوان آب رو با آنتی هیستامین و ادلت کلد و آنتی بیوتیک به خوردت بده .پتو روت بندازه و تو از تب و استامینوفن کدئین فاز بگیری .عرق کنی ،تو خواب و بیداری صدای بابا و شوهرت رو بشنوی که بازی استقلال و فولاد رو بررسی میکنند و یکی در میون میان قربون قد و بالات میرن. و جوراب آبیه خواهرتو بپوشی که نازت میکنه و همه ظرفا رو میشوره .و هلو که تبت رو بیاره پایین . تازه فردا هم نه روزه بگیری نه سر کار بری  ، سرما خوردگی اونقدرا هم بد نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:5   زینب مسلم زاده  | 

من و تو یکی شوریم

از هر شعله یی برتر،

که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست

چرا که از عشق روئینه تنیم

 

و پرستویی که در سرپناه ما آشیان کرده است

باآمدشدنی شتابناک 

خانه را از خدایی گمشده لب ریز می کند-شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:47   زینب مسلم زاده  | 

خیلی هم گرفته و اگر خیال کنی با این روشهای معمول باز شود نه...دلم را می گویم...مثلا بروم چیزی در دفترم بنویسم یا همین طور که غذا می پزم کمی گریه کنم یا دوش آب داغ بگیرم با پاهایم را در آب سرد بگذارم یا نفس عمیق پر از ریز گرد بکشم یا موسیقی گوش کنم از غمگین به نخدای نکرده شاد نه....پس گور پدر دلم اگر میخواهد باز شود اگر نمیخواهد هم باز هم گور پدرش
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:36   زینب مسلم زاده 

 

The Hollow Men

 

The Hollow Men

T. S. Eliot

      I

We are the hollow men
We are the stuffed men
Leaning together
Headpiece filled with straw. Alas!
Our dried voices, when
We whisper together
Are quiet and meaningless
As wind in dry grass
Or rats’ feet over broken glass
In our dry cellar

Shape without form, shade without colour,
Paralysed force, gesture without motion;

Those who have crossed
With direct eyes, to death’s other Kingdom
Remember us—if at all—not as lost
Violent souls, but only
As the hollow men
The stuffed men.

      II

Eyes I dare not meet in dreams
In death’s dream kingdom
These do not appear:
There, the eyes are
Sunlight on a broken column
There, is a tree swinging
And voices are
In the wind’s singing
More distant and more solemn
Than a fading star.

Let me be no nearer
In death’s dream kingdom
Let me also wear
Such deliberate disguises
Rat’s coat, crowskin, crossed staves
In a field
Behaving as the wind behaves
No nearer—

Not that final meeting
In the twilight kingdom

      III

This is the dead land
This is cactus land
Here the stone images
Are raised, here they receive
The supplication of a dead man’s hand
Under the twinkle of a fading star.

Is it like this
In death’s other kingdom
Waking alone
At the hour when we are
Trembling with tenderness
Lips that would kiss
Form prayers to broken stone.

      IV

The eyes are not here
There are no eyes here
In this valley of dying stars
In this hollow valley
This broken jaw of our lost kingdoms

In this last of meeting places
We grope together
And avoid speech
Gathered on this beach of the tumid river

Sightless, unless
The eyes reappear
As the perpetual star
Multifoliate rose
Of death’s twilight kingdom
The hope only
Of empty men.

      V

Here we go round the prickly pear
Prickly pear prickly pear
Here we go round the prickly pear
At five o’clock in the morning.

Between the idea
And the reality
Between the motion
And the act
Falls the Shadow
For Thine is the Kingdom

Between the conception
And the creation
Between the emotion
And the response
Falls the Shadow
                                Life is very long

Between the desire
And the spasm
Between the potency
And the existence
Between the essence
And the descent
Falls the Shadow
                                   For Thine is the Kingdom

For Thine is
Life is
For Thine is the

This is the way the world ends
This is the way the world ends
This is the way the world ends
Not with a bang but a whimper

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 13:51   زینب مسلم زاده 

 رشته ادبی است و سال سوم را جهشی می خواند و کنکور طبیعی می دهد و  دانشگاه دولتی قبول میشود و در تیم کوهنوردی دانشگاه است.بر و روی چندانی ندارد اما خوش لباس است و  خوش سر و زبان..خنده هایش دنیارا بر میدارد .ژاکتهایش را همه خودش میبافد وابروی همه بچه های خوابگاه را بر می دارد و توی آنهمه دختر دانشکده پرستاری روسری دارد و از همه آدمهای اطرافش انگلیسی اش بهتر است و به همه بچه ها درس میدهدو...

سال دوم دانشگاه می خورد به انقلاب فرهنگی با یک پسر دانشجوی ساده با 12 هزار تومان پول و یک عالم موی سیاه و یک پیراهن کرم ازدواج میکندو تصمیم می گیرند به اوج ماه برسندو سالم زندگی کنند. با پیکان سبزشان شهر به شهر رانندگی میکند و دستپختش حرف ندارد و لباسهای بچه ها را میبافد و قصه های همه دنیا را بلد است و دوست دارد بچه ها کتاب خوان شوند و هشت سال جنگ که شوهرش همه اش در منطقه است سرپرستار بخش اورژانس بیمارستان بزرگ شهر است و هنوز 55 کیلو است.

چند دهه گذشته است....یک دختر 28 ساله دارد یک پسر 26 ساله و دو دختر 22 و 16 ساله......زانو و پاراتیروئیدش را عمل کرده و رحمش را برداشته...20 کیلو اضافه وزن دارد و اصلا خوش لباس نیست و اصلا از اینترنت و وبلاگ ته تغاری سر در نمی آورد...دخترهایش فرانسه و انگلیسی حرف می زنند و او نمی فهمد...پسرش نه تنها مهندسی پزشکی نخوانده که دانشگاه را نصفه نیمه ول کرده و عروسش موهایش هفت رنگ است و بچه ها غذاها و دسرهایی بلدند که اسمشان هم بیگانه است و خودش و شوهرش که کلیه اش را عمل کرده و یکی دو مورد دیگر دو کارمند بازنشسته ساده لیسانسه اند و در یک آپارتمان کوچک با دو دختر کوچکتر سالم زندگی میکنند و به اوج ماه هم نرسیده اند و حتی یکبار هم نپرسیده چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:4   زینب مسلم زاده 

آسمان با شهر ما مهربان شده است..می بارد...آفتاب و باران پی هم گذاشته اند و هی می دوند در پی هم ...انگار دو کودک....و هی رنگین کمان...هی بوی خوش خاک باران خورده....ورودخانه که دلتنگ بود و ریه هایش خشکیده بود و دلش می طپید از تشنگی به عشوه پیچ و تاب می خوردو چتر من ماهی دور از آب دارد دوباره می خندد..............................................................................و آسمان مهربان که باشد چقدر سرشارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:25   زینب مسلم زاده  | 

 

زن ایستاده بود در پیچ جاده و داشت نگاه می کرد به ماشینهایی که می آمدند و می رفتند و چشم...چشمهایش....دو دو می زد برای هیچ وقت نیامدن...همیشه رفتن...جاده.... این است که................. زنها به معجزه معتقدند و درونشان چیزهایی میجوشد که سخت پرندین و خیالی است و تو هر قدر سخت سخت سخت دوست داری گم شوی در هیاهوی درونشان...بزنی به سیم آخر و بشوی کاشف چیزهای کشف نشدنی سخت پرندین و سخت خیالی و بروی در سردابه هایی قدم بزنی و هر قدر که بخواهی از شرابهای شیرین گرفته تا زهر مار بنوشی و منتها همه مست کننده همه سخت مسکر.....من زن است و زن شیدایی.............

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 12:3   زینب مسلم زاده  |